بدون عنوان
سلام عزیز دل مامان...خوبی قشنگم؟؟ عزیزم امشب افطار رفتیم خونه مادر جون...عمه شهربنو و عمه صدیقه هم اونجا بودن... خبر دار شدیم که دختر عمت ندا در شرف ازدواج هست.. خیلی جا خوردیم اخه ندا متولد ٧٢ هست و خاستگارش متولد ٦٩ یعنی هم سن من مامانی... وقتی صحبت ازدواج ندا شد یاد قدیم قدیما افتادم... یاد روزهایی که هر رزو حسرتشون رو میخورم...یاد روزهایی می افتم که باور داشتم خوشبخت ترین زن هستم...باور داشتم پدرت ار صمیم قلبش دوسم داره..باور داشتم از اینکه منو به دست اورده خوشحاله... باور داشتم از بودن با من لذت میبره... اما امرزو اینجام...به جایی رسیدم که نفس کشیدن بدون بابایی برام غیر ممکن هست اما بابایی.... ...
نویسنده :
مامان پریسا
23:47

